البرتو جاكومتي
او در منطقه ایتالیاییزبان سوئیس به دنیا آمد. خانوادهاش اهل هنر بودند و پدرش جوانی جاکومتی نقاش بود. در ژنو به مدرسه هنر رفت و در ۱۹۲۲ به پاریس رفت و زیر نظر یکی از دستیاران رودن کار کرد. در همانجا بود که با ماکس ارنست و پیکاسو و بالتوس آشنا شد و کارهایی در سبکهای کوبیسم سوررئالیسم خلق کرد. از اواخر دهه ۱۹۳۰ مجسمههایش را با دست و پا و بدن درازتر از معمول ساخت. در ۱۹۶۲ جایزه اول بینال ونیز را برد و به شهرت جهانی رسید.
جاکومتی در ۱۹۶۶ در سوئیس درگذشت.
آگوست رودن
آگوست رودن نوامبر ۱۸۴ ۱۷ نوامبر ۱۹۱۷ با نام اصلی فرانسوا اگوست رنه رودن هنرمند فرانسوی بود. شهرت وی بیشتر مرهون مجسمههای اوست. از تندیسهای معروف ساخته او میشود به اندیشهگر اشاره کرد.
وی فرزند دوم ژان باپتیست رودن و ماری شفر بود. او علاقهٔ زیادی به نقاشی داشت بنابراین وارد مدرسهٔ شاهنشاهی طراحی که یک مدرسه دولتی هنر و طراحی بود، شد. گرچه وی در ۱۷ سالگی برنده دو جایزه نقاشی و طراحی شده بود، موفق به پذیرش در مدرسهٔ هنرهای زیبا نشده و ۳ بار در آزمون ورودی مردود شد.
پانویس
[لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] François-Auguste-René Rodin
[لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] Jean-Baptiste Rodin
[لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] Marie Cheffer
[لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] École des Beaux-Arts
نقاش و مجسمه ساز فیگوراتیو - Scott Burdick
اسکات بوردیک، هنرمند توانای فیگوراتیو در ایالت شیکاگوی آمریکا به دنیا آمد.او خود می گوید:"در دوران کودکیم زمان زیادی را در بیمارستان و در گچ به همراه چوب زیر بغل گذراندم و در آن هنگام مادرم من را با هنر طراحی آشنا کرد.از آن پس زمان با سرعت زیادی برایم گذشت."او آموزش های هنری را در آکادمی هنر آمریکا و همچنین در باشگاه هنری "پالت و قلم"فرا گرفت.در این زمان بود که با سوزان لیون که خود نقاشی تواناست آشنا شد و با وی ازدواج کرد.او خود در این باره می گوید:"این بسیار چیز ارزشمندی است که ما دو نفر همیشه در حال نقاشی هستیم و به عنوان دو هنرمند پرورش پیدا می کنیم."مقاله های زیادی در رابطه با آثار او در نشریه های معتبری همچون آمریکن آرتیست به چاپ رسیده است.او سفرهای گسترده ای برای یافتن موضوعات آثارش به سراسر دنیا انجام می دهد و از وسیله هایی مانند رنگ و روغن، زغال و مداد به خوبی استفاده می کند. او یکی از اعضای انجمن نقاشان آمریکاست و هم اکنون به همراه همسرش در در کارولینای شمالی و در میان طبیعتی بکر و زیبا زندگی می کند.
دان بك نگاهی به زندگی «دان بك» هنرمند مجسمه ساز رئالیست مجسمه سازی، هنر خلق موجودات پنهان در مواد است. سنگ در نگاه انسان ساده اندیش جز جسمی منجمد چیزی نیست حال آنكه چشمان تیزبین هنرمند مجسمه ساز در رگه های آن، تنفس حیات موجودی را می بیند كه خواهان رهایی از قالب است. بسیاری بر آن باورند كه یك هنرمند واقعی مجسمه سازی قادر است اضافات را ببیند و می تواند با حذف اضافات به خلق موجود نهفته در ماده دست یابد.كار مستقیم و بی واسطه با عناصر طبیعت همچون سنگ، چوب و فلز هنرمند مجسمه ساز را در موقعیتی قرار می دهد ذهنش را كه به چیزی بیشتر از توازن و فرم متوجه می سازد. «دان بك» هنرمند مجسمه ساز ایتالیایی الاصل، از جمله هنرمندانی است كه مجسمه سازی را وسیله ای برای شناخت خداوند می داند.وی در سال ۱۹۴۳ در یكی از شهرهای ایتالیا متولد شد. در دوران كودكی به همراه خانواده اش به آمریكا مهاجرت كرد و در ایالت كالیفرنیا سكنی گزید.بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی ازدواج كرد و در سمت مشاور مالی مشغول به كار شد. او در ظاهر، زندگی آرامی را همراه همسر و دو دخترش در خانه ای ویلایی و در كنار اصطبل اسبهایش می گذراند ولی در ساعات كشف و شهود، لحظه ای برایش فرا رسید كه احساس كرد از آنچه دارد راضی نیست. «بك» از این لحظه به عنوان خودكشی حسی و نابودی هرآنچه تا آن زمان ذهنش را درگیر كرده بود، یاد می كند. در سال ۱۹۷۶ بعد از ۱۵ سال زندگی آرام، شهر، شغل، خانه و اسباب هایش را رها كرد و در جست وجوی محل تازه ای برای زندگی دوباره همراه خانواده اش كوچ كرد.این كوچ و تلاش و كنكاش برای یافتن چیزی كه روحش را آرام سازد، بعدها در آثارش تجلی یافت، تا جایی كه عنوان یكی از آثارش را همین عنوان «جست وجو برای مكان تازه» نامید. «بك» درباره این دوران می گوید: «در تمام لحظاتی كه خانه ای نداشتم و شهرها را یكی بعد از دیگری پشت سرمی گذاشتم در اعماق قلبم می دانستم و ایمان داشتم كه این هدایت پروردگار است كه مرا به سوی آنچه در مشیت ام در نظر گرفته رهنمون می كند.»او و خانواده اش مدت دو سال را در كمپ مسیحیان سپری كردند و در همین مدت از نو با دین و رسالت حضرت مسیح (ع) آشنا شدند. در سال ۱۹۸۲ بود كه «بك» در سن ۴۰ سالگی با هنر مجسمه سازی روبه رو شد. در ابتدا شمایل كوچكی را ساخت و همین تلاش نخستین، او را در موقعیتی قرار داد كه مجسمه سازی برایش زبان تازه شناخت معرفت الهی شد. این هنرمند معتقد است كه برای خلق دوباره آنچه در طبیعت موجود است باید به روح طبیعت وارد شد. این ورود، آئین دارد و تنها مومن حقیقی به ذات خداوند اجازه دخول به آن را می یابد. موضوعاتی كه او به آنها می پردازد شامل اسب ها، سگ ها، مردمان بدوی آمریكا و آفریقا، اسطوره های تاریخی و پرتره های برنزی می شود. علاقه وافر او به طبیعت را می توان در تك تك آثارش دید. گرچه او را هنرمندی رئالیست می دانند ولی خود معتقد است كه او چیزی ورای ظاهر اشیاء را خلق می كند؛ چیزی كه خود به نام روح پنهان طبیعت از آن نام می برد. نباید از یاد برد ارزش آثار این هنرمند مجسمه ساز به خاطر مقدار و میزان برنز و یا نقره ای نیست كه در آن به كار می برد، بلكه این منزلت هنر الهی است كه آثارش را قابل تامل می سازد.
پیکر سازی و پیکاسو وقتی كه نام پیكاسو در گوشه و كناری به گوش میرسد، مخاطب فوراً پیكاسوی نقاش را با نقاشیهای او در سبك كوبیسم به یاد میآورد؛ در صورتی كه پیكاسو علاوه بر نقاشی، مجسمهها و تندیسهائی دارد كه آنها نیز به اندازة نقاشیهایش تأثیرگذار و جریانسازند. پیكرهسازی او به دو دوره تقسیم شده كه دورة اول آن تا سال 1914ادامه داشت و در دورة دوم بسیار تحت تأثیر نقاشیهای سورئالیستها و همچنین كوبیسم بود و تقریباً از سال 1928 آغاز شد.
او پیكرهای خود را با فلز ساخته است و با خلاقیت تمام در تغییر اشیائی كه روزانه از آنها استفاده میكنیم، تندیسهائی درخور توجه و تأملبرانگیز خلق كرده است. همچنین در پیكرههایش، با تأثیر از سبك كوبیسم از خطوط مابین شكسته و منحنی استفاده میكند؛ خطوطی كه نه لطافت و آرامش خطوط منحنی را دارند و نه خشونت و قدرت خطوط شكسته را.
در ابتدای قرن بیستم تعداد زیادی از نقاشان به پیكرهسازی روی آوردند اما تعداد كمی از آنها مانند پیكاسو توانستند انقلابی در آن ایجاد كنند. پیكاسو در دورة اولیة پیكرهسازی خود هنوز به كاربردهای كوبیسم برای پیكرهسازی پی نبرده بود. تقریباً یكی از اولین كارهای درخور توجه او در زمینة پیكرهسازی «سر فرناد اولیویه» است كه تلاشی برای دستیابی به یك اثر حجمی (سهبعدی) و خلق یك پیكره كوبیستی به شمار میرود.
در سال 1912 وی از تكهای فلز و چند سیم گیتاری ساخت كه توهم یك اثر نقاشی را به سبك كوبیسم در مخاطب ایجاد میكرد با دقت در كلاژها و كلاژ ـ نقاشیهای او میتوان پی برد كه پیكاسو در همة این آثار به دنبال یافتن كاربردهای سهبعدی در كوبیسم بوده است.
لیوان آبسنت اثری است كه او از اشیاء اسقاطی درست كرده و با آن بنیانگذار سبكی شده كه بعدها هنر معترض، جنبش اسقاطیها، و هنر پاپ از آن بهره گرفتند؛ هنری كه اعتراضی است بر صنعتی شدن، مصرفگرائی و سودطلبی بیش از اندازة جامعه. او اشیاء اسقاطی را در كنار هم قرار میداد كه از مهمترین این آثار سر یك گاو ساخته شده با زین و دستة یك دوچرخه است. این اثر او در نمایشگاهی به همراه آثار مارسل دوشان، انقلابی ایجاد كرد. اثر دیگری كه بعدها خلق كرد پیكرة برنزی جوان و بوزینه نام دارد كه سر بوزینه از یك ماشین اسباب بازی ساخته شده. او با توانائی كامل خیالپردازی را وارد پیكرهسازی كرده است.
در دوران جنگ پیكرة چوپانی برنزی را خلق كرد كه برهای را در بغل گرفته و یكی از معدود كارهای مذهبی پیكاسو به شمار میرود. منتقدان دربارة این اثر گفتهاند او در زمان خلق این اثر بسیار به مسیح و مسیحیت میاندیشیده است پس از جنگ او پیكره زنی باردار را ساخت كه نشانة زندگی و نشاط و گذر از دوران ناامیدی است.
پیكاسو به هنر آفریقائی خیلی علاقه داشت و میتوان رد این علاقه را گاه و بیگاه در آثار او مشاهده كرد. وی به همراه دوست آهنگر خود ـ خولیو گنزالس ـ پیكرة زنی در باغ را خلق كردند كه در آن میتوان هنر آفریقائی را دید. پس از خلق این اثر پیكاسو به ساخت پیكرههای تمام فلز روی آورد. البته قبل از سال 1930 او پیكرههائی از چوب و گچ نیز ساخت. وی با گچ قالبهائی از سردیس زنان میگیرد كه بازتاب دهندة همان خمیدگی خطوط او در نقاشیهایش است و به سبك روم و یونان قدیم در پیكرهسازی بسیار نزدیك است.
او همچنین در اواخر عمرش با بریدن فلزات و چوب و در كنار هم قرار دادن آنها در پیكرهها شكلهائی غیرانتزاعی خلق كرد.
پیكرههای پیكاسو نه به سبب وسواس یا مهارت او در خلق جزئیات واقعگرایانه، بلكه به دلیل استفادة خلاقانه از اشیا، مواد، و تركیب آنها با
میکلآنجلو
میکلآنژ بوناروتی ، (میکلانجلو دیلودوویکو بوناروتی سیمونی) ، نقاش ، پیکرتراش ، معمار و شاعر ایتالیایی. زادروز وی ۶ مارس ۱۴۷۵ در توسکانا است. میکلآنژ یکی از هنرمندان نابغه تاریخ و معروفترین چهره رنسانس ایتالیا است. وی در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۶۴ در رم درگذشت.
« عشق ، آدمی را به کمال می رساند. »
*******************************
زندگی نامه
میکلآنژ دومین پسر از خانواده «لئوناردو دیبوناروتی سیمونی» و «فرانچسکا دینری» است . پس از تولد میکلآنژ خانواده بوناروتی بهفلورانس مهاجرت نمود . مادر میکلآنژ ، پس از بهدنیا آوردن سه پسر دیگر ، چشم از جهان فروبست . او از دوران کودکی ، برخلاف میل پدرش ، علاقمند به هنر و تحصیل در این رشته بود و سرانجام در پی نزاعی سخت با پدرش به هدف والای خود رسید . در سن سیزده سالگی به عنوان دستیار حقوقبگیر ، در کارگاه «دومنیکو ژیرلاندایو» ، استخدام شد. وی نزد استادش به کارآموزی پرداخت و پایه و اساس نقاشی روی دیوار مرطوب را یاد گرفت و مانند بسیاری از هنرمندان همدوره خود در فلورانس، در کلیسای کوچک «برانکاچی» بهتحصیل هنر پرداخت. گرچه در ابتدا به نقاشی روی آورد اما غریزه طبیعی وی مشتاق هنر پیکرتراشی بود، از این رو پیش از اتمام دوره نقاشی، به عنوان استاد به مدرسه مجسمهسازی که بهوسیلهٔ لورنتزوی مدیچی در باغهای مدیچی تأسیس شده بود، منتقل شد. هنوز سهسال از عضویت وی در مؤسسه و مدرسه مدیچی سپری نشده بود که لورنتزو چشم از جهان فروبست و پسرش پیِروی مدیچی که فاقد استعداد و کیفیت هنری پدرش بود، جانشین او شد. دراین هنگام شهر فلورانس دستخوش ناآرامی و قیام گروههای مختلف گردید و جان بسیاری از هنرمندان نیز مورد تهدید و تعدی قرار گرفت. میکلآنژ با تیزهوشی غریزی خود قبل از شروع آتش جنگ بهاتفاق دوتن از همراهانش بهشهر بولونیا کوچ نمود. میکلآنژ بیست ساله در بولونیا مورد استقبال دوستانه یکی از اعضاء خانواده «آلدوراندی» قرار گرفت و بلافاصله قرارداد ساختن دو تندیس از پیکر مقدسین و مجسمه یک فرشته برای مقبره «دومنیکوس مقدس» در کلیسای «سنت پترونیوس» را با وی منعقد نمودند. پس از یکسال اقامت در بولونیا، از جانب هیئتی در فلورانس برای احداث سالن اجتماعات شهرداری، بهآن شهر دعوت شد.
*************************
بازگشت به فلورانس
میکلآنژ زمانی به فلورانس بازگشت که کشیشی از فرقه دومنیکنها بهنام «ساوونارولا» با برقراری «تئوکراسی» و «حکومت مذهبی»، قدرت را در دست گرفته و مسیر سیاسی و اجتماعی جامعه را دستخوش تغییرات نموده و قوانین سخت مذهبی را بهمردم تحمیل کرده بود. این تحولات در افکار میکلآنژ جوان، دانته و دیگر افلاطونیان تأثیر عمیق برجای نهاد. میکلآنژ پس از آغاز به کار در فلورانس، مورد توجه هنردوستان قرار گرفت و بهسفارش یک فروشنده آثار هنری، تابلوئی بدلی از روی نسخه اصلی «کوپیدوس» ترسیم نمود و طبق خواسته کارفرما، رنگآمیزی آن را بهشیوه آثار عتیقه انجام داد و بدون دریافت اضافهدستمزد شاهکاری نو از اثری قدیمی خلق نمود. این تابلو به عنوان یک اثر اصیل و عتیق بهاسقف «رافائل ریاریو»، اسقف «کلیسای جورجیوی مقدس» در رم فروخته شد. پس از مدتی اسقف ریاریو متوجه این کلاهبرداری شده و فروشنده را مجبور به بازپرداخت مبلغ دریافتی نمود. اسقف ریاریو که شیفته کار هنرمندانه نقاش جوان شده بود وی را مورد تفقد قرار داد و بهرم دعوت نمود.
***********************
اولین اقامت در رم
میکلآنژ دعوت اسقف را پذیرفت و در سال ۱۴۹۶ برای اولین بار بهرم رفت . این اقامت تا سال ۱۵۰۱ به طول انجامید . در همان ماههای اول ، امید هنرمند نابغه بهاسقف هنردوست، تبدیل بهیأس شد، حتی مورد حمایت «پیرو دیمدیچی» که بهعنوان تبعیدی در رم زندگی میکرد، قرار نگرفت. تا این که بر اثر آشنایی با نجیبزادهٔ رومی بهنام «ژاکوپو گالی» و حمایت او، با اسقف فرانسوی «ژان دو ویلار» آشنا شد و از هر دو نفر سفارش ساخت تندیسهای کوپیدوس، «باخوس» و «پییتا» را دریافت نمود.
***********************
بازگشت دوباره بهفلورانس
تندیس داوود، فلورانس.اولین اقامت میکلآنژ در رم به مدت پنجسال به درازا انجامید. در این زمان فلورانس صحنهٔ ناآرامیها و مبارزات سیاسی بود. ورود سربازان فرانسوی بهخاک ایتالیا از یک طرف و «حکومت مذهبی» اسقف ساوونارولا و سقوط نهایی آن از سویی دیگر، همچنین جنگهای خارج از منطقه و پایداری نیروهای مقاومت مردمی، محیط نامساعدی را برای هنر و هنرمندان به وجود آورده بود. در این رهگذر پدر میکلآنژ «لودوویکو بوناروتی» که در گیرودار ناآرامیها شغل اداری خود را از دست داده بود به منظور کسب حمایت فرزندش وی را مجبور به بازگشت به فلورانس نمود. سالهای اقامت میکلآنژ در فلورانس، سالهای کار مداوم، تؤام با رنج وسختی و تأمین معاش پدر و برادران خودخواهش بود.
**********************
تندیس داوود
اجرای کار پر اهمیت «مجسمه داوود» که بیشتر به یک معجزه در قانون تعادل شبیه است، فکر میکلآنژ را به خود معطوف داشت. این مجسمه از سنگ مرمر بزرگی ساخته شده که چهلسال پیش از میکلآنژ، پیکرتراش دیگری بهنام «آگوستینو دانتونیو» بدون کسب موفقیت، برای ساخت آن اقدام کرده بود. این تختهسنگ، همچنان دست نخورده در گوشهای قرار داشت. میکلآنژ موفق شد تندیس داوود را بدون در نظر گرفتن سرگذشت تاریخی و سنت نهفته در آن خلق نماید. نتیجه کار میکلآنژ تحسین و تعجب همگان را برانگیخت. اجرای این کار هنری پوشیده از چشم همگان و در محیطی دربسته انجام گرفت و پس از پردهبرداری، عظمت کار این هنرمند نابغه آشکار شد. بهترین هنرمندان فلورانس مأموریت یافتند تا بهترین محل را برای استقرار این مجسمه انتخاب کنند. سرانجام به اتفاق آراء، ایوان کاخ «سینوریا» را برای این کار انتخاب نمودند. مجسمه داوود در سال ۱۸۸۲ بهیکی از سالنهای «آکادمی هنر» منتقل شد.
*******************
اقامت دوباره در رم(۱۵۰۵ - ۱۵۰۶)
میکلآنژ بهمجرد ورود بهرم سفارش بزرگی از جانب پاپ ژولیوس دوم دریافت نمود. ژولیوس دوم در نظر داشت مقبرهای باشکوه در زمان حیاتش بنا کند تا پس از مرگ نیز جلال و جبروت وی را نمایان سازد. از این رو میکلآنژ این استاد مسلم در معماری، نقاشی و پیکرتراشی، شایستهترین هنرمندی بود که طرح مقبره پاپ را بهنحو احسن میتوانست به مرحله اجرا درآورد. میکلآنژ پس از تهیه نقشههای ساختمانی، به مدت یکسال در معادن سنگمرمر «کارارا» به انتخاب و نظارت بر برش و حملونقل سنگهای مورد نیاز مشغول بود. پس از بازگشت به رم و ورود سنگهای مرمر، کار ساختمانی باشتاب و علاقمندی آغاز شد و ژولیوس با پیگیری و نظارت بر امور، مشوق هنرمندی میکلآنژ و پیشرفت کارها میشد. پس از مدتی اخلاق و رفتار پاپ تغییر یافت و در غیاب میکلآنژ به استخدام معمار و هنرمند دیگری به نام «برامانته» که رابطه خوبی با میکلآنژ نداشت، دست زد.
*********************
باز گشت بهفلورانس برای سومین بار
پاپ ژولیوس دوم در حال طرح نقشه جنگ و تسخیر ایالات بیشتری بود. در همین ارتباط از هزینههای سنگین معماری و خرید سنگ مرمر کاملأ منصرف شده و در پی مجازات کسانی که چنین هزینه سنگینی را بدو تحمیل کرده بودند برآمد. از جمله میکلآنژ را، نهچندان مؤدبانه، اخراج کرد. میکلآنژ که خطر را حس کرده بود بهطور ناگهانی رم را ترک کرد و قبل از اینکه مأموران پاپ بهاو دست یابند، در آوریل ۱۵۰۶ بهفلورانس وارد شد. میکلآنژ پس از برخورداری از حمایت همشهریان و احساس امنیت، از پذیرش هرگونه سفارشی از رم سر باز زد و تمام مدت تابستان را در فلورانس بهسر برد. فعالیت هنری وی در این مدت احتمالأ محدود بهتکمیل تابلو «صحنه جنگ» میباشد.
**********************
مجسمه پاپ ژولیوس دوم در بولونیا
پس از فرار میکلآنژ از رم، پاپ ژولیوس لشکرکشی علیه بولونیا را پیروزمندانه به پایان رسانید و میکلآنژ را با تضمین بیشتری دعوت بهکار نمود. هنرمند فلورانسی و ژولیوس گرچه هردو دارای طبعی سرکش بودند اما گرایش و جاذبهای دوجانبه آندو را بههم نزدیک مینمود. پاپ از میکلآنژ خواست تا مجسمه او را بهحالتی که نمایش دهنده پیروزی قدرتمندانه وی باشد، از برنز ساخته و در مدخل «کلیسای پترونیوس مقدس» در بولونیا نصب کند. میکلآنژ بدون داشتن تجربه در کارهای برنزی، به اتکای هنرمندان و استادان دیگر، این کار را پذیرفت اما هیچکس نتوانست وی را در این کار سترگ یاری دهد. این بار هم هنرمند نابغه از نبوغ ذاتی خود یاری جست و مجسمهای بینظیر از برنز خلق نمود که پاپ را در حالت نشسته، خرقهای بر دوش، با عصای فرمانروایی و کلید شهر در دست، همچون سرداران بزرگ دست دیگر خود را بلند کرده و درحالت فرمان دادن نشان میداد. سه سال پس از انقلاب این مجسمه به وسیله مردم بولونیا که از استبداد مذهبی ژولیوس به جان آمده بودند، نابود شد. مردم بولونیا متحدأ علیه نظام قدرتطلب ژولیوس به پا خاستند، نمایندگان و طرفداران وی را فراری دادند، مجسمه برنزی وی را در کوچه و بازار کشانده و سرانجام قطعات آن را در کوره ذوب نمودند.
********************
سومین اقامت در رم
این دفعه میکلآنژ بهاراده خود بهرم رفت و بهکارفرمای خود پیوست. او مایل نبود کار ساختمانی مقبره پاپ را بهانجام رساند بلکه در نظر داشت تزئین «کلیسای سیکستینی» را که در سفر دومش بهرم او را از اجرای آن خلعید کرده بودند ادامه دهد. پیش از این، رقبای وی کفایت او را در هنر نقاشی تحت سؤال قرارداده و او را شایسته اجرای چنین طرح سترگی نمیدانستند. میکلآنژ خود نیز از تسلط نسبی خویش بهاین هنر آگاهی داشت، با این وجود کار هنرمندانه خود را با دغدغهای مبارزهجویانه آغاز کرد. اجرای تزئین سقف کلیسا چهارسال و نیم بهدرازا کشید. این شاهکار هنری، بهعنوان یکی از باشکوهترین آثار میکلآنژ شناخته شدهاست. او از همان ابتدا طرح مورد نظر پاپ را تغییر داد و به جای دوازده حواریون مسیح، صدها منظره از خلقت آدم، سِفر ِ پیدایش، پیامبران پیش از مسیح و طوفان نوح و دیگر روایات انجیلی به تصویر کشید.
********************
آرامگاه ژولیوس دوم
بلافاصله پس از اتمام رنگآمیزی سقف کلیسای سیکستینی، میکلآنژ بهعملیات ساختمانی مقبره پاپ پرداخت. چار ماه بعد، در سال ۱۵۱۳ پاپ ژولیوس دوم درگذشت و وارثان او قرارداد طرح کوچکتری را در تابستان ۱۵۱۳ به میکلآنژ تحمیل نمودند. مجسمه موسی یکی دیگر از کارهای معروف اوست که در «کلیسای سن پیترو» در «ونیکولی» در رم قرار دارد. «تندیس بردهگان» که از متعلقات مقبره ژولیوس دوم بود، در موزه لوور بهتماشا گذاشته شدهاست.
********************
کلیسای مدیچی سن لورنسو
آفرینش انسان (۱۵۱۱ میلادی) اثر میکل آنژ (۱۴۷۵ - ۱۵۶۴ میلادی)پس از مرگ ژولیوس دوم، جانشین وی، «لئوی دهم» به تخت نشست و در این رهگذر، خانواده مدیچی که از وابستگان لئوی دهم بودند با اعمال قدرت و تزویر، نفوذ خود را در فلورانس گسترده و جو دوران استبدادی حکومت ساوونارولا را دوباره حاکم کردند. میکلآنژ از یک طرف این خانواده را دوست و حامی و کارفرمای خود میدانست و از سویی دیگر خود را میهنپرستی که طرفدار جمهوری فلورانس میباشد، معرفی مینمود و این خود موجب ایجاد تعارضی آشتیناپذیر بین روابط دوستانه با خانواده مدیچی و اعتقادات سیاسی وی میشد.
میکلآنژ تحت تأثیر این تحولات سیاسی، عملیات ساختمانی مقبره ژولیوس دوم را ناتمام رها کرد و طرح دیگری را که خانواده مدیچی بهاو پیشنهاد کرده بود پذیرفت. این کار جدید شامل تزيین نمای خارجی کلیسای خانوادگی مدیچی به نام «سان لورنسو» در فلورانس بود که قرار داد آن در ژانویه سال ۱۵۱۸ امضاء شد. در این هنگام میکلآنژ ۴۴ ساله بود و دوران جوانی را پشت سر داشت. میکلآنژ بار دیگر برای نظارت بر کار و انتخاب سنگ مرمر به «کارارا» رفت. این قرارداد نیز در اهداف خود موفق نشد و سرانجام در ۱۵۱۸ ملغی شد. میکلآنژ دوازدهسال دیگر از عمر خود را در فلورانس گذراند و به سفارشات خانواده دمدمیمزاج مدیچی گردن نهاد. «میکلانجلو دیلودوویکو بوناروتی سیمونی»، هنرمند و نابغه عصر خود در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۶۴ در رم، دیده از جهان فروبست و در «کلیسای استاکروس» شهر فلورانس استراحتگاه ابدی خویش را بازیافت.
***********************
آثار هنری بازمانده از میکلآنژ
موسى ، کار میکل آنژمادونا روی پله - نقشاندازی روی مرمر - فلورانس - خانه بوناروتی - تاریخ ۱۴۸۹ - ۱۴۹۲
جنگ دوپیکر - نقشاندازی روی مرمر - فلورانس - خانه بوناروتی - تاریخ ۱۴۹۲ - ۱۴۹۳
باخوس مست - تندیس - رم - تاریخ ۱۴۹۶ - ۱۴۹۷
پی یتا - تندیس - فلورانس - تاریخ ۱۴۹۸ - ۱۴۹۹
داوود - تندیس - فلورانس - تاریخ ۱۵۰۱ - ۱۵۰۴
مجسمه برای مقبره پاپ - برده گان در حال مرگ - تندیس موسی - تاریخ ۱۵۰۵ - ۱۵۱۵
در کنار آثار هنر تجسمی میکلآنژ، تعدادی غزل که در وصف محبوبه خود «ویتوریا کولونا» و دوست عزیزش «توماسو دیکاوالیری» و دانته سرودهاست، به جای مانده که نماینده ذوق لطیف اوست.
پیکـرههای متـحـرک و غیرمتحرک / الکساندر کالدر، مجسمهساز آمریکاییبهترین راه برای نزدیکی جستن به هنر الکساندر کالدر، رویکرد و واکنش متقابل نسبت به آثار او است. بدین معنی که باید با آن بدون دیدگاههای روشنفکرانه روبرو شد. در سایه کلمات یا از لابه لای کارهایش میتوان دریافت که - نسبت به سایر هنرمندان قرن بیستم- در نهایت سادگی، به حقیقت مطلق زیبایی پرداخته است. او همچنین اولین مجسمهسازی است که در طی تاریخ طولانی هنر، بعد چهارمی را به وجود آورده: زمان به عنوان سیری در فضا؛ این بدین معنی نیست که ابتکارات او محدود به پیکرههای متحرک (Mobiles) اوست. بلکه مجموعههای عالی پیکرههای غیرمتحرک او (Stabiles) نیز امروز در آسمان مناطق گوناگون جهان همان شاعرانگی را در بالاترین سطح قدرت و توانایی دارند و در مقام توانایی نمایش تعادل و حرکت غیرقابل تصور هستند. این روش خاص اوست که گاهی ورقههای فلز را با نقاط تیز و گاهی با انحنای ملایم چنان برش میدهد که بر شکوه و جذابیت آنها بیآنکه که سطحی و ساده باشند میافزایند. اشکالی ساده و در عین حال جالب توجه و گیرا؛ درک پیچیدگی اشکالی که کالدر میآفریند و همواره به صورتی بدیع در سنت هنر غربی وجود داشته است، احساسی نامیرا و جوان و سرزنده را به نمایش میگذارد. بیش از همیشه، به تعبیر کالدر، هنرمند حدواسطی بین فراگیر بودن و قابل درک بودن است و ارتباط او با مخاطب متعادل است و با نظری متافیزیکی به جهان، آثارش را میسازد. دنیای زیبایی که او در قالب تصویر ارائه میدهد، همگی از اشکال ساده، عناصر طبیعی و عجایب پنهان و آشکار طبیعت سر چشمه میگیرند. [/align] [align=JUSTIFY INDENT=0PX]کالدر، پیکرههای متحرکی نظیر نهنگ (The Whale) (1937) هیولای سیاه (Black Beast) و دیگر تندیسها را با همان سبک و توالی پیکرههای غیرمتحرک طراحی کرد. به عنوان مثال: «بهار» sping (1942) یک پیکره متحرک ایستاده بر تکیه گاه، «ستاره صبح درخشان» (1943) (The Shining Morning Stat) و Morning cobwed (1945)، همگی که ماهیت غیرمتحرک و در عین حال فضای حرکتی پیکرههای متحرک او را دارند. همهی آثار او به واسطهی ابتکاری و انتزاعی بودن آنها ماندگارند. Red Petals (1962) کنترل دقیق تعادل را به رخ میکشد و زیبایی، استحکام و ثبات پایهها را نشان میدهد؛ با اینکه آویزههای معلق برگ مانندی آن را پوشانده است، ولی پایهها دارای نمایی موزون و واقعی هستند. برای Montain، شکل تکیه گاه بسیار اساسی است. پیکرههای متحرک ایستای او، تنوع بیپایانی دارند؛ از کوچکترین اجزاء (چیزی کوچک و دلپذیر از خلاقیتی شعرگونه) تا بزرگترین ساختهها، مانند Spiral (1958) که از طرف یونسکو سفارش داده شده بود و یا اسباب بازیهای Lolly Pops و بسیاری نمونههای مشابه دیگر که توازن و دلپذیری آنها، پلهای برای خلق آثار کاملتر، رشد استعداد و صعود او به قلههای شهرت شد. کالدر در زمانی که در حال بررسی و تفکیک تأثیرات پیکرههای متحرک بود، به کار مشغول شد. او بارها به اروپا و دیگر قارهها سفر کرد و در همه جا توجهی تام به جوانب زیبایی محیط و شیوهای که مردم زندگی میکردند داشت. وقتی صاحب نظران از او تقاضای آثار قدرتمندتری میکردند، او با خلق اثری استادگونه جوابگوی آنها بود. برای مثال، آثار The Acoustic Ceiling برای Aula Magna در دانشگاه جهانی بروکسل. در سال 1953 او خانهای قدیمی در ساشه (Sache) نزدیک تور(Turs) خرید و به سوی سبک آثار اروپایی خود باز گشت. بزرگترین نمایشگاه پیکرههای غیرمتحرک او در 1958 در گالری Perls نیویورک و سال بعد در گالری Maeght پاریس برپا گردید. از آن زمان به بعد، اختراعات چشمگیر او دوباره ظاهر شدند و این بار، آثار وی پیکرههای غیرمتحرکی بودند که بازوهای قوسدار آنها فضا را میپوشاندند؛ مانند: (Black Wideow Bucephalauts/Octopus/the crab Guillotine for eight Guichet) آثاری آسمانی و ملکوتی که بر پایههایی محکم استوار شدهاند. ما میتوانیم آنها را هیولاهایی از تاریخ اسطورهای نوین بنامیم؛ چراکه آنها با وجود سکون خود در امتداد خطوط مرزی فضا تا به آسمان قد کشیدهاند و این تصویری است که هنوز هم دوست داشتنی است. احجام عظیم الجثه کالدر، بسیار گیرا و محتوای آنها قوی، قدرتمند و دلچسب است. در خاتمه، باید خاطرنشان کرد که مجسمههای کالدر، اعم از متحرک و غیرمتحرک آثاری معمارگونه و اصیل هستند که انتزاعی بودنشان به آنها اعتباری جهانی و منحصر به فرد میبخشد.
آمادئو کلمنته مودیلیانی (به [لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ]: Amedeo Clemente Modigliani
) [لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] و [لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] برجسته [لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ][لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] بود. بیشتر دوران کاری خود را در فرانسه گذراند. مادلیانی متولد شهر لیورنو در شمال غربی ایتالیا بود و تحصیلات هنری خود را در ایتالیا، قبل از رفتن به پاریس در سال ۱۹۰۶، آغاز کرد. با وجود اینکه او تحت تاثیر دوستان هنرمندش، نوع خاصی از فعالیتهای هنری، و هنر اولیه بود اما اثاری منحصر به فرد و مخصوص به طرز فکر خود را داشت. او در پاریس از مرض سل مننژیتی که نتیجهٔ فقر، کار بیش از حد و افراط در مصرف الکل و مواد مخدر بود، در سن ۳۵ سالگی درگذشت.
آمادئو مادلیانی در یک خانوادهٔ یهودی در شهر لیورنو در توسکان متولد شد. در اواخر قرن ۱۹ لیورنو هنوز شهر جدیدی به حساب میآمد. لیورنویی که مادلیانی میشناخت شلوغترین مرکز تجاری متمرکز دریانوردی و کشتی سازی بود، اما تاریخ باستانی این شهر گویای این است که پناگاهی بوده برای افرادی که به خاطر اعتقادات مذهبی شان مورد ازار و اذیت بودهاند. جد مادری او سلیمان گارسین یک یهودی بود که در قرن ۱۸ به عنوان فراری مذهبی به لیورنو مهاجرت کرد.
مادیلیانی چهارمین فرزند فلامینو مادلیانی و همسرش یوجنیا گارسین بود. پدرش صراف بود، ولی بعد از اینکه ورشکسته شد آنها در فقر شدیدی زندگی میکردند. در حقیقت تولد او خانواده را از نابودی حتمی نجات داد زیرا طبق قانون قدیمی طلبکاران نمیتوانستند خوابگاه یک زن باردار یا مادر و فرزند تازه متولد شده اش را تصرف کنند. هنگامی که مامور اجرا وارد شد، وقت زایمان یوجینا، خانواده با ارزشترین داراییهای خود را با انتساب به او حفظ کردند.
مادلیانی ارتباط نزدیک خاصی با مادرش، که تا سن ۱۰ سالگی در خانه به او درس میداد، داشت. او بعد از یک حملهٔ ورم ریه در سن ۱۱ سالگی با مشکلات مزاجی درگیر بود و بعدهها دچار تب حصبهای نیز شد. او وقتی که تقریبا ۱۶ ساله بود دوباره دچار ورم ریه شد و این وقتی بود که دچار سل که جانش را گرفت، شد. هر بار مادر او بود که با مراقبتهای بسیار شدید او را از این مرحله نجات میداد. بعد از اینکه مادلیانی از دومین ورم ریه بهبودی یافت مادرش او را به سفر جنوب ایتالیا برد: ناپلی، کاپری، رم و املفی.. سپس بازگشت به شمال به فلورانس و ونیز. مادرش به طرق مختلف در پیگیری استعدادهای او برای انتخاب هنر به عنوان شغل حرفه ای، کمک بزرگی بود. وقتی که او ۱۱ سال داست مادرش در یادداشتهای روزانهٔ خود نوشت : شخصیت کودک هنوز اینقدر فرم نیافتهاست که من نمیتوانم بگویم در مورد ان چه فکر میکنم. او مانند یک کودک لوس رفتار میکند اما چیزی از هوش کم ندارد. ما باید منتظر بمانیم و ببینیم درون این شفیره چیست. شاید یک هنرمند
مادلیانی به عنوان کسی که خیلی زود نقاشی را شروع کرده شناخته شدهاست، و خودش هم فکر میکرد «از ابتدا نقاش»، مادرش این را قبل از اینکه او هنر اموزی را به طور رسمی شروع کند نوشته. مادرش با وجود اینکه معتقد بود هنر اموزی بر سایر درسهای او تاثیر خواهد گذاشت، به اشتیاق مادلیانی جوان در این زمینه بهای زیادی میداد. در ۱۴ سالگی در حالی که دچار تب حصبهای بود، جارو جنجالی که بخاطر علاقهٔ شدیدش برای دیدن نقاشیهای Palazzo Pitti و گالری Uffizi، به راه انداخت.از انجایی که موزهٔ محلی لیورنو خانهٔ تعداد کمی از اثار اساتید بزرگ دوران رنسانس بود، قصههایی که او در مورد اثار بزرگی که در فلورانس نگه داری میشد او را وسوسه میکرد، و این باعث غم بزرگی برای او بود که فکر میکرد با این مریضی هیچ وقت نمیتواند این اثار را شخصاً ببیند. مادرش به او قول داده بود به محض اینکه حالش خوب شود او را به فلورانس خواهد برد. او نه تنها به قولش عمل کرد بلکه قبول کرد که او را نزد بهترین نقاش لیورنو Guglielmo Micheli نام نویسی کند.
مادلیانی از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۰ در مدرسهٔ هنری Micheli مشغول بود. در اینجا اولین کارهای هنری او در فضایی مملو از مطالعه و تمرین شکل و سبک هنر ایتالیا در قرن ۱۹، شکل گرفت. در کارهای اولیه او در پاریس، اثر این نوع طراحی و آموختههایش در مورد هنر در دوران رنسانس دیده میشود.
مادلیانی در دورتان کار با Micheli استعداد خوبی نشان میداد، و فقط وقتی که دچار سل شد دست از کار کشید. در سال ۱۹۰۱، در حالیکه در رم بود، به کارهای Domenico Morelli، نقاش کتب مقدس و متون ادبی علاقمند شد. او به حد زیادی از Morelli تاثیر پذیرفته بود (در حالی که این نقاش به عنوان الهام برای گروهی به نام Macchiaioli بود که مخالف قواعد مشخص شدهٔ مدرسهای برای نقاشی بودند و بیشتر به طبیعت هنر معتقد بودند– macchia به معنای لکه). این جنبش هنری کوچک و محلی بیشتر برای مخالفت با شیوهٔ نقاشی آکادمیک هنرمندان برژوا بوجود آمد. ارتباط او با این گروه از طریق اولین استادش یعنی Guglielmo Micheli بود. Micheliنه تنها خودش عضو این گروه بود بلکه شاگرد Giovanni Fattori معروف، بنیانگزار جنبش Micheli' بود.
کارهای او آنقدر روزمره و به سبک رایج آن زمان بود که مادلیانی جوان ترجیح داد تا با نادیده گرفتن شیفتگی استادش به نقاشی مناظر، مثل امپرسیونیسمهای فرانسوی، برضد او عکس العمل نشان دهد. Micheli دانش اموزانش را تشویق میکرد تا در فضای بیرون (en plein air) نقاشی بکشند، اما مادلیانی اشتیاق واقعی برای این شیوه از نقاشی را نداشت. با اینکه در بعضی از کافهها نقاشی میکرد اما نقاشی درون عمارت، خصوصا کارگاه خود را ترجیح میداد. حتی زمانی که مجبور بود نقاشی مناظر را بکشد (که ۳ اثر موجود است) الگویش بیشتر مانند کوبیسمهای اولیه، شبیه کارهای [لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] بود تا کارهای استادش Macchiaioli.
او زمانی که شاگرد Micheli بود روی نقاشی مناظر، پیکر نگاری، تصاویراشیا بی جان و برهنگی تمرین میکرد. دانش آموزان او به خاطر میآورند که او در طراحی پیکر برهنه استعداد خاصی داشت، و ضاهرا این نتیجهٔ تحصیلات آکادمیک یک نوجوان نبود : هنگامی که مشغول طراحی پیکر برهنه نبود مشغول اغوای خدمتکار خانه بود
با وجود دوری او از شیوهٔ Macchiaioli، مادلیانی به استادش علاقه داشت و او را superman خطاب میکرد. این اسم خودمانی نشان میداد که او نه تنها در هنر خود زبردست است بلکه بیشتر اوقات هم عادت داشت از کتاب «چنین گفت زرتشت» اثر نیچه نقل قول کند. Fattoriغالبا از کارگاه او بازدید میکرد و خلاقیت این شاگرد جوان را میستایید.
در ۱۹۰۲ او در پی علاقهٔ شدیدش به هنر در دانشکده هنرهای زیبایی (Accademia di Belle Arti) در مدرسهٔ ازاد نقاشی پیکرههای عریان Scuola Libera di Nudo)) در فلورانس نام نویسی کرد. یک سال بعد در حالیکه هنوز از سل رنج میبرد به ونیز رفت و این بار در موسسهٔ هنرهای زیبایی (Istituto di Belle Arti) ثبت نام کرد. او در ونیز برای اولین بار ح.ش.ی.ش مصرف کرد و به جای درس خواندن بیشتر وقتش را در محلههای بدنام سپری میکرد. تاثیر این شیوهٔ زندگی بر روی سبک هنری او قابل حدس است، هرچند این گونه انتخابها ناشی از شورجوانی یا عیاشی کلیشهای نبود و رفتاری است که از هنرمندان خرده آن دوران انتظار میرفت و عقاید او در مورد زندگی بیانگر علاقهٔ او به فلسفهٔ نیچهاست.
او از دوران نوجوانی تحت تاثیر ادبیات فلسفی بود که معلم سرخانه اش یعنی پدربزگ مادری اش اسحاق گارسین در اختیار او میگذاشت و با کارهای نویسندگانی چون نیچه، چارلز بودلیر، کارداکسی، ایزادورا لوچین دوکاس معروف به Comte de Lautréamont و..... که باعث شد او به این عقیده برسد که راه رسیدن به حقیقت خلاقیت پیروی از بی قاعدگی و بی نظمی است. نامهای که او در ۱۹۰۱ در کاپری نوشته نشان دهندهٔ این است که او بسیار تحت تاثیر نیچهاست. در این نامه او به دوستش Oscar Ghiglia نصیحت کرده که : همه چیز را مقدس بدار که آگاهی تو را متعالی خواهد کرد.. و در طلب آن باش که این عقاید پربرکت را در خویش زنده و همیشگی کنی.. زیرا که میتوانند آگاهی تو را به نهایت قدرت خلاقیت برسانند
البته کارهای Lautréamont هم در این دوره به همین اندازه بر او تاثیر گذار بوده و شعرهای مالدرو. Les Chants de Maldoro هستهٔ نسل پاریسی و سورئالیست مادلیانی شد و این کتاب هم کتاب مورد علاقهٔ مادلیانی بود و آن را از بر داشت. مشخصهٔ اشعار Lautréamont استفاده از عناصر جالب و تخیلات ازار دهندهاست. این حقیقت که مادلیانی در نوجوانی بسیار به این شعر علاقمند بوده نشانگر پرورش سلیقهٔ اوست. بودلیر و داننزیو هم با زیباییهای پست و القای این بینش از طریق نقاشیهای سمبلیک هنرمندان را به خود جذب کردند " این را مادلیانی، وقتی که مادرش او را بعد از بهبودش از سل به کاپری برده بود، برای Oscar Ghiglia نوشته. این نامهها در رشد عقاید و پرورش ذهن مادلیانی بسیار موثر بود زیراGhiglia هفت سال از او بزرگتر بود و این طور به نظر میرسد که او به مادلیانی جوان محدود بودن سطح فکری اش را گوش زد میکرده. مثل سایر نوجوانان مادلیانی به معاشرت با بزرگترها علاقه نشان میداد و Ghiglia با توجه مشفقانهٔ خود و از طریق نامههای مداوم (که موجود هستند) در تمام مراحل بلوغ مادلیانی در کنارش بود.
' دوست عزیزم , من مینویسم تا خودم بر تو نمایان سازم و خودم را نیز به خودم ثابت کنم.. من قربانی نیروی عظیمی هستم که میخروشد و سپس متلاشی میشود... یک برژوا به من گفت – توهین کرد - که خودم یا حداقل مغزم بسیار تنبل است و این برای من خوب بود. بهتر است من این گونه اخطارها را برای بیداری دوست بدارم.. اما ایشان نه میتوانند ما را بفهمند و نه زندگی را...'
در ۱۹۰۶ مادلیانی به پاریس، مرکز سبکهای هنری، رفت. در حقیقت حضور او در مرکز فعالیتهای فعالیتهای هنری همزمان با ورود دو تن از کسانی بود که آثارشان در دنیا ماندگار است : : Gino Severini و Juan Gris. او در Le Bateau-Lavoir که بیشتر هنرمندان فقیر Montmartre در ان بودند ساکن شد و یک کارگاه هم در Rue Caulaincourt برای خود اجاره کرد. گرچه مشخصهٔ اقامتگاه او در Montmartre فقر بود، خود مادلیانی از همان ابتدا خودش را به عنوان یکی از فرزندان خانوادهای که منتظر بودند تا رفاه مالی شان را دوباره باز یابند میدانست : در کمدش لباسهای شیکی داشت البته نه از روی خودنمایی، و کارگاهی که برای خود کرایه کرده بود متناسب شخصی بود با سلیقهای عالی در تزئینات باشکوه مجلل دوران رنسانس. او خیلی زود سعی کرد تا ظاهر بو همیانها (کسانی که درزندگی یا کارخودبه رسم و قانون دیگران کاری ندارد) را به خود بگیرد اما، حتی در شلوار کبریتی قهوهای اش، در شال قرمز و کلاه بزرگ سیاهش هم مثل کسی ظاهر میشد که در منطقهٔ فقیرنشین سکونت دارد و زندگی سختی را میگذراند. وقتی که او تازه به پاریس رسیده بود برای مادرش نامه مینوشت، طرح بدنهای برهنه را در مدرسهٔ Colarossi میکشید و در مصرف مشروب اعتدال داشت. کسانی که او را میشناسند معتقدند در آن دوران کم حرف و غیر اجتماعی بود. نکتهٔ قابل ملاحظه در دیدارش با پیکاسو این بود که مادلیانی درمورد او که در ان زمان لباس کار مارکدار خود را پوشیده بود گفت : اینکه این مرد یک نابغهاست عذری برای سر و وضع ژولیدهٔ او نمیشود. بعد از یک سال زندگی در پاریس رفتار و شهرت او به شکل چشمگیری تغییر یافت. او از یک هنرآموز شیک به یک شاهزادهٔ ولگرد تبدیل شده بود. شاعر و روزنامه نگار Louis Latourette که قبلا از کارگاه مجلل او بازدید کرده بود، متوجه تغییر فاحش در انجا شد، آثار دوران رنسانس از دیوارها برداشته شده بود و همه چیز وضع آشفتهای داشت و در این زمان مادلیانی معتاد به الکل و مواد بود که بر وضع کارگاهش هم تاثیر گذاشته بود. رفتار او او در این دوره پرتوی روشنی بر پیشرفت سبک هنری او بود و در این میان کارگاه اش قربانی نفرت وی از سبک اموزش هنر، که در دوران زندگی اش مشخص است، شد.او نه تنها تمام نشانههای فرهنگ برژوازی اش را از کارگاهش برداشت بلکه تصمیم گرفت بسیاری از کارهای اولیه اش را از بین ببرد. او در مورد این حرکت غیر طبیعی به یکی از همسایهٔ شگفت زده اش گفت : اسباب بازیهای بچگانه، وقتی یک [لینک تنها برای کاربران عضو قابل مشاهده می باشد ] کثیف بودم ساختمشان.
انگیزهٔ این نفرت از گذشتهٔ خود اثر یک دوره تفکرات عمیق است. این نوع تمایلات خود – ویران گرانه ممکن است از اثرات بیماری سل و دانستن (یا فکر کردن) به مرگ زودهنگام هم بوده باشد. در محل اقامت او خیلیها همین طرز فکر را داشتند و واکنش همه این بود که باید از زندگی تا وقتی که هست لذت برد و در خود ویرانی افراط ورزید. شاید برای مادلیانی این رفتار به خاطر معروف نبودنش باشد. گفته میشود که او با دو هنرمند الکلی دیگر مثل Utrillo و Soutine معاشرت داشت تا در میان همکارانش اعتبار پیدا کند. رفتار مادلیانی در این فضایی که او را احاطه کرده بود بسیار مشخص است. روابط عاشقانهٔ پی در پی، مصرف بیش از حد مشروب و حشیش. بعضی وقتها که مست بود لخت در جمعیت میرقصید. او نمونهٔ بارز یک هنرمند بدشانس است و مثل ون گوگ بعد از مرگش معروف شد.
در ۱۹۰۲، در مرحلهٔ رشد زندگی حرفهای مادلیانی، بانظرات Andre Salmon که مصرف مواد مخدر و مشروبات را تشویق کرده بود و با پیدایش سبک مادلیانی و موفقیت آن، خیلیها تلاش کردند تا با استفاده از مواد و شیوهٔ زندگی مادلیانی از او تقلید کنند. Salmon – اشتباها – ادعا کرد در حقیقت مادلیانی وقتی مست نیست یک هنرمند با کارهایی بی روح است :... از روزی که او خودش را در نوع خاصی از عیاشی محسور کرد، ناگاه نوری که هنر او را تغییر داد، بر او تابید. از آن روز به بعد او تبدیل به هنرمندی شد که باید جزو اساتید زندهٔ هنر به حساب آید بعد از چنین ادعاهایی بسیاری از هنرمندانی که این نوع بینش و تکنیکهایی در کارشان نداشتند، نتوانستند آثار خاصی را خلق کنند. در حقیقت، تاریخ نویسان هنر، معتقدند که مادلیانی اگر در عیاشی افراط نمیکرد، میتوانست به مراحل عالی و بالاتر هنری برسد. ما فقط میتوانیم تصور کنیم او او چه موفقیتی بدست میآورد اگر خود- ویرانی را کنار میگذاشت.
در سالهای ابتدایی حضورش در پاریس، در محیطی مطلاطم کار میکرد و مدام طرح میزد.روزی صدها نقاشی میکشید. هرچند بسیاری از کارهای او گم شده یا در پی جا به جاییهای مداوم از بین رفته، و یا به معشوقههایی داده شده که آنها را نگه نداشتهاند. مادلیانی ابتدا تحت تاثیر آثار Henri de Toulouse-Lautrec بود، ولی در طی سالهای ۱۹۰۷ او شیفتهٔ کارهای Paul Cézanne. سرانجام او سبک مخصوص به خودش را بوجود اورد که به سختی قابل طبقه بندی کنار کارهای سایر هنرمندان است. او در ۱۹۱۰در ۲۶ سالگی اولین عشق زندگی اش , Anna Akhmatova شاعر روسی، را دید. کارگاه انها در یک ساختمان بود و با اینکه آنا ۲۱ ساله تازه ازدواج کرده بود، رابطهٔ آنها شکل گرفت.او با قد بلند و موهای تیره (مثل موهای مادلیانی)، پوستی کمرنگ و چشمهایی خاکستری با رگههای سبز مادلیانی شد و این زوج مجذوب هم شدند هرچند که آنا بعد از یکسال به شوهر خویش بازگشت.
در ۱۹۰۹ مادلیانی مریض و خسته از شیوهٔ زندگی اش به خانه، یعنی لیورنو بازگشت. بزودی او دوباره در پاریس بود و اینبار کارگاهی در Montparnasse کرایه کرد. او خودش را بیشتر به عنوان یک مجسمه ساز میدانست تا نقاش و تشویق سده بود تا از سبک Paul Guillaume پیروی کند و یک دلال کارهای هنری هم به کارهای او علاقمند شده بود و او را به Constantin Brancusi مجسمه ساز معرفی کرد. اگرچه یک سری از کارهای او در مسابقهٔ «سالن پاییز (Salon d'Automne)» سال ۱۹۱۲ شرکت داده شد، در ۱۹۱۴ او مجسمه سازی را کنار گذاشت و تنها روی نقاشی متمرکز شد، این حرکت در پی مشکلاتش در تهیهٔ دارو و ضعف بدنی مادلیانی همراه بود.
در کارهای مادلیانی آثاری از هنر آفریقا و کمبوجیه را میتوان دید که ممکن است آنها را در " موزهٔ de l'Homme دیده باشد، ولی سبکهایی که ایجاد میکرد فقط نتیجهٔ محصور بودن در مطالعات مجسمه سازی قرون وسطی در دوران تحصیلش در ایتالیا است (هیچ سندی از خودش، مثل پیکاسو یا بقیه، مبنی بر اینکه او تحت تاثیر هنرهای قومی یا مجسمه ساز خاصی بوده نیست). البته میشود علاقهٔ او به اقوام افریقایی را در بعضی از نقاشیهایش دید. هم در نقاشیهایش و هم در مجسمههایش , the sitters' faces نشان دهندهٔ نقاشیهای مصر باستان با آن صورتهای صاف و ماسک مانندشان، چشمهای بادامی، لبهای غنچه، بینیهای کج و گردنهای کشیدهاست. این مشخصهها در مجسمه سازان دوران قرون وسطی قابل مشاهدهاست. با کشیدن پرترهٔ هنرمندان معاصر و دوستانش در Montparnasse مثل : Chaim Soutine, Moise Kisling, Pablo Picasso, Diego Rivera, Marie "Marevna" Vorobyev-Stebeslka, Juan Gris, Max Jacob, Blaise Cendrars, and Jean Cocteau، به منظور تعریف روش خاص خودش. در اغاز جنگ جهانی اول، مادلیانی یعی کرد تا در ارتش اسم نویسی کند اما به خاطر وضع بد سلامتی اش او را نپذیرفتند.
بسیاری از فرانسویها او را با نام modi (نفرین شده) میشناسند و در میان خانواده و دوستانش هم dedo، مادلیانی مردی بود خوش سیمایی بود که توجه خانمها را جلب میکرد. زنها در زندگی او میرفتند و میامدند تا زمانی که Beatrice Hastings وارد زندگیش شد. او برای دو سال کنار مادلیانی ماند و موضوع بیشتر نقاشیهایش مثل Madame Pompadour شد و بعدها هم منشع بسیاری از خشمهای مادلیانی. هنگامی که نقاش انگلیسی Nina Hamnett در ۱۹۱۴ به Montparnasse رسید در اولین روز حضورش مرد خندان میز کناری کافه خودش را «مادلیانی؛ نقاش و یهودی» معرفی کرد... آنها دوستان بسیار خوبی شدند. تا ۱۹۱۶ او با شاعر هلندی و فروشندهٔ آثار هنری یعنی Leopold Zborovski، همسر آنا، دوست بود.
در تابستان همان سال، مجسمه ساز روسی Chana Orloff مادلیانی را به هنرآموز زیبا و ۱۹ ساله به نام Jeanne Hébuterne مدل کارهایTsuguharu Foujita، معرفی کرد. Hébuterne که از یک خانوادهٔ کاتولیک سنتی و برژوا بود بخاطر رابطهٔ نامشروع با نقاشش، که به نظرشان یک انسان هرزه و بدتر از آن یهودی، او را طرد کردند. Hébuterneبا وجود نارضایتی خانواده اش، خیلی زود با او زندگی میکرد و با اینکه Hébuterne حالا معشوقهٔ او بود، حضورشان در مکانهای عمومی توجه مردم را حتی بیشتر از کارهای مادلیانی جلب کرده بود. در سوم دسامبر ۱۹۱۷ نمایشگاه one-man مادلیانی در گالری Berthe Weill افتتاح شد. رئیس پلیس شهر پاریس از پیکرههای عریانی که مادلیانی کشیده بود، اینقدر شوکه شده بود که فقط چند ساعت بعد از افتتاح او را مجبور به تعطیل نمایشگاه کرد. بعد از اینکه مادلیانی و Hébuterne به شهر Nice نقل مکان کردند , Hébuterne باردار شد و دختری بدنیا آورد که او را Jeanne نام نهادند (۱۹۱۸ – ۱۹۸۴).
در مدتی که او در Nice بود مادلیانی، فوجیتا و سایر هنرمندان با کمک Leopold Zborovski سعی کردند تا آثار خود را به جهانگردان پولدار بفروشند. مادلیانی توانست تعداد کمی ازکارهایش را در ازای مقدار کمی پول بفروشد. با این حال، در این دوران او توانست بهترین آثار خود را که بعدها محبوبترین و با ارزشترین کارهای او ست، خلق کند. او در طول زندگیش، شماری از کارهایش را فروخت اما به قیمت پایین و سرمایهای که بدست اورد به زودی بخاطر اعتیاداتش از بین رفت. در ماه مه ۱۹۱۹ به همراه Hébuterne و دخترشان به پاریس باز گشت و در rue de la Grande Chaumière اپارتمانی کرایه کرد. این زوج در انجا مشغول کشیدن پرترههایی از همدیگر و یا خودشان بودند.
مرگ اگرچه او به نقاشی ادامه داد اما وضع سلامتیش به سرعت وخیم تر میشد و مدام بخاطر مصرف الکل دچار فراموشی شده بود. در ۱۹۲۰ همسایهٔ مادلیانی بعد از چند روزی بی خبری از او بهدنبال مادلیانی گشت تا اینکه او را در بستر و در آغوش Hébuterne که ۹ ماهه باردار بود یافتند، با اینکه او را به بیمارستان رساندند اما کار زیادی نمیشد کرد، چون او داشت از بیماری سل مننژیتی - که در آن زمان غیر قابل درمان بود – میمرد. مادلیانی در ۲۴ ژانویه ۱۹۲۰ جان سپرد. مراسم تشییع بسیار عظیمی توسط بسیاری از تشکیلات هنری در Montmartre و Montparnasse برگزار شد. Hébuterne را به خانهٔ پدرش بازگرداندند اما او دو روز بعد از مرگ مادلیانی خودش را از طبقهٔ پنجم پایین انداخت.خود و نوزادی را که در شکم داشت کشت. پیکر مادلیانی را در قبرستان Père Lachaise به خاک سپردند و Hébuterne را در قبرستان de Bagneux در نزدیکی پاریس. تا اینکه در سال ۱۹۳۰ خانوده اش به سختی رضایت دادند که پیکر او را به کنار پیکر مادلیانی انتقال دهند. یک سنگ قبر به احترام هر دو ساخته شد. روی این سنگ قبر مادلیانی نوشته «قربانی مرگ آن هم در اوج درخشش».. و برای Hébuterne «همدمی وفادار تا بالاترین حد فداکاری». مادلیانی بی پول و مفلس از دنیا رفت و در طول زندگیش تنها یک نمایشگاه برگزار کرد. او آثارش در عوض یک وعده غذا به صاحب رستوران میداد. بعد از مرگش به اوج شهرت رسید و ۹ رمان، یک نمایشنامه، یک فیلم مستند، یک فیلم سینمایی و سه برنامه تلوزیونی به او تقدیم شده.
Constantin Brancusiکنستانتین برانکوزی (۱۸۷۶ فوریه ۱۹ - ۱۹۵۷ مارس ۱۶) (1)
پیکرساز رومانیایی به دلیل دستیابی به فرم ناب و ایجاز بیان، یکی از چهرههای درخشان در پیکر سازی مدرن است. او پس از هنرآموزی در بخارست سپس در وین و مونیخ، ساکن پاریس شد و در همین شهر، سالهای زیادی را در سختی و تنگ دستی گذراند. سپس به رودن معرفی شد ولی پیشنهاد وی را برای دستیاری نپذیرفت. با آمادئو مودیلیانی، تجربههای پیکره سازی با بهره گیری از مجسمههای آفریقایی را دنبال کرد و از هنر قومی کشورش تأثیر گرفت.در همین زمان، روش شکل دهی را وانهاد و به روش کنده کاری روی آورد.
برانکوزی، مانند بسیاری از هنرمندان نوگرا، به هنر بدوی جلب شد، ولی بیش از آن تحت تأثیر هنر قومی زادگاهش و هنر مشرقزمین قرار گرفت. او با ساده سازی شکلها به نتایج درخشان دست یافت، چنان که یکی از نخستین مجسمههایش به نام بوسه(۱۹۰۸) را برگردان سه بعدی پرده دوشیزگان آوینیون پابلو پیکاسو میدانند. برانکوزی بر خلاف پیکاسو همواره به جنبه نمادگرایانه غیر اروپایی اهمیت میداد.مثلاً مجسمههای تولد جدید(۱۹۱۵) و آغاز جهان(۱۹۲۴) نمادهای عام زندگی و باروری را نشان میدهند.این مجسمهها از شکلهای ساده تشکیل شده اند ولی هندسی یا متقارن نیستند.
برانکوزی در واپسین سالهای زندگیش در میان هنرمندان معاصر خود موقعیتی یگانه کسب کرد و از اعتباری فراوان برخوردار شد.او ویژگیهای مواد و مصالح مختلف را به خوبی میشناخت و در کاربست آنها مهارتی ستایش انگیز داشت. نومایگی کارش بر پیکره سازی انتزاعی نیمه نخست سده بیستم بسیار اثر گذاشت.او با شیوه انتزاعی خاص خود قادر بود جوهر مفهوم معینی را در فلز یا سنگ مجسم کند. سردیسهای ساخت او نیز از همین سادگی و گویایی برخوردارند. کار عمدهٔ برانکوزی در سالهای آخر عمر، صیقل دادن و پرداخت سطح آثار اولیهاش بود.
عنوان آثار به ترتيب:
آدم و حوا - بوسه (1) - بوسه (3) - ستون بي انتها (این بنا بعنوان احترام برای رومانیاییهای جوان ساخته شده که در طول جنگ جهانی اول کشته شدند. ستون هم سمبلی است از عروج به عرش ارواح سربازان و هم بقول خود برانکوزی راهی است برای نگه داشتن طاق آسمان.) - نابينا - نوزاد